امروز
دوباره به ياد آوردم !
آه
... چه مدت زيادي است كه نيستم !
من
مدتي است كه مرده ام !
من
مدتهاست كه تصور مي كنم در راه هدفم پيش مي روم اما چه ساده فهميدم كه ((من)) ديگر
من نيستم !
در
راهم و خارج از راه ... گويي يك خواب در اين لحظه مرا احيا كرد !
آه
... خدايا ... من فراموش كرده بودم ! و چقدر شرمسارم از اينكه مرده بودم !
چه
ساده افكارم غبار گرفته است و چه ساده فراموش كرده ام كه زيستن بهانه اي است براي
بندگي و زيستن
بهانه اي است براي بودن، براي ماندن و گاهي براي رفتن .
مهم
اين است كه سرشار باشي از زندگي چه در بودن و چه در رفتن !
پ.ن
: به اميد روزي كه نشاني گم كرده ي خانه ي دوست را بيابم
پ.ن
: در اين روزها و شبهاي مقدس نيم نگاهي را محتاجم كه دوستي به پهناي قلب مهربانش
به سوي كلبه ي
ويرانه ي دل من بيندازد
... پس اي مهربان التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه 6 شهریور1389ساعت 17:8  توسط اشك قلم
|
خسته
از بود و نبود ، خسته از این زندگی
خسته
از عشق و محبت ، خسته از این بندگی
خسته
از دنیای ساعت ، خسته از این بی کسی
خسته
از این عصر وحشی ، خسته از دلواپسی
خسته
از رنج و مشقت ، خسته از آزادگی
خسته
از دنیای باید ، خسته از دیوانگی
خسته
از اما و شاید ، خسته از بیگانگی
خسته
از هر چه ندارم ، خسته از نالایقی
خسته
از درد و دریغا ، خسته از آوارگی
خسته
ام از بودن خود خسته از این خستگی
پ .ن : با تاخیر اما دوباره آمدم با خستگی! و بسیار سپاسگذارم از دوستانی که در این مدت مرا از لوح پاک ذهنشان پاک نکردند.
+ نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 17:22  توسط اشك قلم
|
سرنوشت ...! چه واژه ي غريبي ست ، صداي ناقوس هستي مي آيد و ندا مي دهد كه : بمان!
چگونه مي توانم ماندن؟
زماني كه ردپايي در مقابل خود مي بينم كه به من نهيب مي زند : بيا!
و باز هم سرنوشت...
نمي دانم اين بازي سرنوشت چگونه نگاشته كه من احساس مي كنم در ثانيه ثانيه ي بودنم نيست مي شوم!
و در اين نيست شدن چه بسيار مي ترسم يا نه ... ترس نيست بلكه شهامتي ست كه از كنترل خارج شده
... اين دنيا هست و در عين بودن خبر از نيستي مي دهد ...
اين روزها افكارم فوران كرده كه اكنون هستم يا زماني كه طبل نيستي به صدا در مي آيد من سرشار از حيات
خواهم شد؟!
پ.ن : به خدا كه من گم شده ام!
+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 1:46  توسط اشك قلم
|
پرسه زنان در کوچه پس کوچه های ذهن قدم زدم تا به مسیری تازه رسیدم!
ایستادم و نگریستم.
تابلویی بزرگ به علامت ورود ممنوع به چشم می خورد و من مردد از دیدن کوچه ای نو آرام آرام
جلو رفتم. استرسی باور نکردنی سراپای وجودم را فرا گرفته بود ، گویی قرار بود اتفاقی جدید
رنگ زندگیم را دگرگون کند و من باز هم تردید داشتم.
.......... بازگشتم و دوان دوان از آنجا دور شدم!
ساعتها بعد تفکراتم به من نهیب زد: چگونه می ترسی زمانی که می دانی برای نو شدن باید
رفت؟ تمام شهامتم را جمع کردم و با شتاب کوچه پس کوچه ها را یکی پس از دیگری درنوردیدم .
وقتی به همان مسیر رسیدم دیدن صحنه ای مرادر هم کوبید. تابلویی بزرگ که بر آن
حک شده بود : ورود افرادی که ذهنشان برف پاک کن ندارد تادکمه اش را بفشارند که
قطره های باران را از جلوی دیدشان بردارد و توامان کمک کند که زیر باران قدم بزنند ... ممنوع!
و من این بار بدون هیچ تردیدی برگشتم
پ.ن : ...و من مسافرم ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید...
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 23:13  توسط اشك قلم
|