***كوي بي نام و نشان***
***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***
سرنوشت ...! چه واژه ي غريبي ست ، صداي ناقوس هستي مي آيد و ندا مي دهد كه : بمان! چگونه مي توانم ماندن؟ زماني كه ردپايي در مقابل خود مي بينم كه به من نهيب مي زند : بيا! و باز هم سرنوشت... نمي دانم اين بازي سرنوشت چگونه نگاشته كه من احساس مي كنم در ثانيه ثانيه ي بودنم نيست مي شوم! و در اين نيست شدن چه بسيار مي ترسم يا نه ... ترس نيست بلكه شهامتي ست كه از كنترل خارج شده ... اين دنيا هست و در عين بودن خبر از نيستي مي دهد ... اين روزها افكارم فوران كرده كه اكنون هستم يا زماني كه طبل نيستي به صدا در مي آيد من سرشار از حيات خواهم شد؟! پ.ن : به خدا كه من گم شده ام!
ایستادم و نگریستم.
تابلویی بزرگ به علامت ورود ممنوع به چشم می خورد و من مردد از دیدن کوچه ای نو آرام آرام
جلو رفتم. استرسی باور نکردنی سراپای وجودم را فرا گرفته بود ، گویی قرار بود اتفاقی جدید
رنگ زندگیم را دگرگون کند و من باز هم تردید داشتم.
.......... بازگشتم و دوان دوان از آنجا دور شدم!
ساعتها بعد تفکراتم به من نهیب زد: چگونه می ترسی زمانی که می دانی برای نو شدن باید
رفت؟ تمام شهامتم را جمع کردم و با شتاب کوچه پس کوچه ها را یکی پس از دیگری درنوردیدم .
وقتی به همان مسیر رسیدم دیدن صحنه ای مرادر هم کوبید. تابلویی بزرگ که بر آن
حک شده بود : ورود افرادی که ذهنشان برف پاک کن ندارد تادکمه اش را بفشارند که
قطره های باران را از جلوی دیدشان بردارد و توامان کمک کند که زیر باران قدم بزنند ... ممنوع!
و من این بار بدون هیچ تردیدی برگشتم
پ.ن : ...و من مسافرم ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید...
برای دوست داشتن به دنبال دلیل می گردیم غافل از اینکه دوست داشتن
نیاز به دلیل ندارد بلکه خواهان دل است .
گاهی روحمان دچار سکون می گردد ... مبادا آنقدرنوزیم و نباریم که این سکون
باعث شود تاریخ مصرف روح بگذرد!
گاهی بایدماند وگاهی باید رفت ، مهم نیست ماندن یارفتن ... مهم آن است
که بدانی چه زمانی بمانی وچه زمانی باید قدم در راه رفتن بگذاری!
| Design By : Night Skin |

